درادرا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

درای مامان دنیا و بابامرتضی

خاطرات 3 ماهگی درا جان

درا جان روز به روز که می گذره بانمکتر می شی مامانی.فقط اگه این کولیک شکمت  بگذاره بیشتر می خندی ولی امان از دست این کولیک!.مامان جونم یاد گرفتی دستات رو می خوری وبا انگشتهای پات بازی می کنی برای خودت صدا در می اری. درا جان یک خورده بهت حسودیم می شه چون که احساس می کنم بابایی تو رو بیشتر از من دوست داره هر چند که خودش می گه نه اینطور نیست .به شوخی که ازش می پرسم می گه نه جفت تون رو یک اندازه دوست دارم.اما من به شوخی بهش میگم که باید من رو بیشتر دوست داشته باشی البته به شوخی عزیز دلم.عاشقتم مامانی اینم از عکسهای جدیدت: تولد مامان دختر خوشگل مامان اینجام داری با پاهات بازی می کنی اینجا داری انگشتت رو می خوری قر...
27 دی 1391

تولد دایی محسن

قند عسلم 91/10/27 تولد 21 سالگی دایی محسن بود .دایی محسن اینجا سرباز هستش .مامانی بر خلاف تولد اینور دیشب خیلی دختر خوبی شده بودی همه تعجب می کردن از اینکه اینقدر دختر ارومی شده بودی دختر ناز و جیگر من   ...
27 دی 1391

اومدن دوستای دوران دبیرستان مامان

سلام مامانی  درا جان جمعه 91/10/22 دوستای  دوران دبیرستان من (فرناز،کیمیا ،شیوا ،سامره،پگاه  و سبنا)اومده بودن خونمون تا توی فسقلی رو ببینن.مامانی اون روز خیلی اذیت کردی هی گریه می کردی.بیچاره مهمونا خودشون از خودشون پذیرایی می کردن.ولی خیلی خوش گذشت روحیه ام خیلی عوض شده بود کلی عکس گرفتیم.مامانی تو که گریه می کردی تا می خواستیم عکس بگیریم با نور دوربین ساکت می شدی.الهی من فدات بشم انگاری می دونستی دارن عکس می گیرن بچه هنرمند مامان.بزرگ شدی عکس های اون روز رو بهت نشون می دم مهربون مامان.
27 دی 1391

دو ماهگی

سلام عسلم ببخش یک مدتی بود سرم خیلی شلوغ بود نمی تونستم وبلاگت را اپدیت کنم.عزیزم این روزها درد شکمت یک خورده بهتر شده کمتر گریه میکنی .ولی شبها خیلی بیدار می شی .صبح زود از ساعت 8 بیدار می شی(جیگر مامان خیلی سحرخیزی)بیدار می شی یک 1 ساعت بازی می کنی خیلی با نمک می خندی بعد می خوابی.واکسن دو ماهگیت رو هم زدی اما خیلی گریه کردی از صبح که واکسن زدی تا ساعت 8 شب هر موقع پات رو تکون می دادی گریه میکردی .ولی خدا را شکر تب نکردی. اینم عکس روزی که واکسن زدی خوشگل مامان اینم عکس 2 ماهیگی عسل خانم ...
19 آذر 1391

3 روز مراسم زیارت عاشورای خاله شیلا

سلام مامانی خاله شیلا 3 روز مراسم زیارت عاشورا داشت.با هم رفتیم اونجا .مامانی همش یا گریه می کردی یا می خوابیدی (بیشتر گریه می کردی).هیچکس خنده ات رو ندید.خیلی بداخلاق شده بودی مامانی. اینم از عکس های اون 3 روز ...
19 آذر 1391

زردی درا

عسلک مامان روز 15 تولدت بردیمت بهداشت آقا دکتر تو بهداشت گفت که درا کوچولو زردی داره ببرینش متخصص ببینه.بردیمت پیش متخصص نوشت برای ازمایش اونجا کلی از دستت خون گرفتن ،تو هم که نگو ،گریه .آقا دکتر گفت 14.9 درصد زردی داری باید 24 ساعت تو دستگاه باشی .خلاصه اوردیم دستگاه رو خونه چشات رو بستیم گذاشتیم دستگاه .من و بابا که دلمون نمی اوم تو دستگاه چشم بسته بمونی هی به بهانه های مختلف درت می اوردیم .بعد 24 ساعت دوباره دکتر نوشت برای آزمایش نامردام هی ازت خون می گرفتن.بلاخره اقا دکتر گفت رفع شده خدا رو شکر. ...
17 آبان 1391

انتخاب نام

سلام گلم پریروز 27 شهریور رفتم دکتر کامکار گفت شنبه بیام بستری شم تا عملم کنه ان شا الله شنبه تو جیگرم رو تو بغلم می گیرم.الهی من قربونت برم.بی صبرانه منتظر این لحظه هستم. ولی در مورد انتخاب اسمت بگم .نهال تغییر کرد.مامان جون پسند نکرد.دیروز بین فامیلها و دوستان 2 تا اسم رو اس ام اس زدیم و نظر سنجی کردیم. یکی درا و یکی هم نیل آی تا این لحظه که دارم این مطلب رو می نویسم قرعه کشی داره مساوی پیش می ره .من درا می گم بابا مرتضی نیل آی می گه حالا نمی دونم خودت از کدوم خوشت می یاد . ولی هر دوتا خوبم هر کدوم که شد مبارکت باشه مامانی.
29 شهريور 1391